خانه سیاه است

 

 

خانه سیاه است


لیلا ...

جان لیلا ... !

راست می گنکه تو آیینه داری ؟؟
ندارم !!! خودت که میدونی آیینه غدقنه ... اگه داشتم تا حالا ازم گرفته بودن !

پس آیینه یمن شو !!

چی می خوایبدونی ؟

بهم بگو چهشکلی شدم !!

دست و پاتوکه داری میبینی ... چشم راستت کامل خورده شده ... چشم چپت سو داره اما پلک نداره ... چونترفته ...

لب بالانداری اما لب پایینت هنوز شبیه لبه ... عین لبای خودم ...

تو که گفتیآیینه نداری ... لبتو کجا دیدی ؟؟

اااامممم ... خوب تو سینی ناهارخوری دیدم ...

دماغمچی ؟؟

دماغی درکار نیست ... 2 تا حفره ی گنده ... عینهو دو تا چاه دهن گشاد !!!

همینش خوبه ... لا اقل نفسای آخرو عمیق میکشم !!!

خانم پروینی ... این صدایچیه ؟؟؟

ساز
دهنی ... ! " یاور " داره به عشق " لیلا " می زنه

*****



کارت خبرنگاری به همراه مجوز لطفا ...



زن بلند قامت عبوسی بود ... با ابروهای
نازک گره کرده و لباسی که سرتا پا سیاه بود و یک عینک ظریف مطالعه ... آشکارا پیدا بودکه از خبرنگارها خوشش نمی آید ... کارت و مجوز را روی میز گذاشتم ... خواند و در حالی کهمشتی کاغذ را تند و تند امضا می کرد بی آنکه سرش را بالا بیاورد توصیه های لازم رایاداوری کرد ...

دوربین نمی تونید داخل ببرید ... یادتونباشه که جذامی ها با شیشه های چند جداره از شما جدا شدند ... پس لطفا جلوی بینی ودهنتون رو با دست یا مقنعه نپوشونید ...

اگه قرار بود با این چیزا منتقل شه تا حالا همه
ی ما مبتلا شده بودیم ... موجودات حساسی هستند ... با این کارا آزرده می شن ... با دیدنبعضی چهره ها عق نزنید و زیاد هم چشم تو چشم نگاه نکنید در ضمن 20 دقیقه بیشتر فرصتندارید ...

بیست دقیقه بعد ، وقت ناهارشونه ... از اتاقا جمع میشن می رن سالن ...

مدیر بدخلق دستش را رویدکمه ای گذاشت و کسی را پیج کرد ... چند دقیقه بعد در باز شد  و  زنی کوتاه قامت و فربهوارد شد و سلام کرد ...

خانم پروینی از قدیمی ترینکارکنان اینجا به شما تو تهیه گزارش کمک می کنند ... حالا می تونید بفرمایید ...

به دنبال زن راه افتادم ! از اتاق مدیروارد راهروی درازی شدیم که هر چند قدم با مهتابی های بد رنگی روشن میشد ... بیشتربرایم راهروهای زندان را تداعی می کرد ... پروینی جلوتر می رفت و حرف میزد :


زن بدی نیست یه کم
بداخلاقه ... اما واسه این جذامیا خیلی دل سوزه ... به وضع غذا و داروشون خوب میرسه ... چند تا هم مددکار استخدام کرده که از نظر روحیبه جذامیا کمک کنه ... من خودم 14 ساله اینجا کار میکنم !!

پروینی تند تند میرفت و یک ریز حرفمیزد ... به مدیر بد اخلاق تر نشریه فکر میکردم ... بدون دوربین آن هم در عرض بیست دقیقهبا اضافه گویی های پروینی ... خدا باید رحم می کرد ... چه گزارشی از آب در می آمد ... بهانتهای راهرو رسیدیم !!
درب آهنی بزرگی پیش رویمان بود ...

گوش کن دختر جون !  این درو کهباز کنم وارد یه راهروی باریک دراز تاریک میشیم که دو طرفش پراز محفظه های شیشهایه ...

مثل ویترینهای مغازه هاست ... توهر اتاق شیشه ای یه جذامی زندگی می کنه ... تو اتاقا خوب روشنه ... تو می تونی اوناروراحت ببینی اما راهرو عمدا تاریکه که اوونا مردمو سخت ببینند ... اما فکر نکن نمیبیننت ... چشماشون به تاریکی عادت داره ... غریبه ها رو زود می شناسن !!

در را باز کرد ... نفسم درسینه حبس بود ... حس میکردم پشیمانم ... اما برای برگشتن دیر بود ... وارد شدیم ... همه چیزدقیقا همان بود که توصیف کرده بود ... زن ها و مردهایی که اغلب دستها وپاهایشان تا مچخورده شده بود ... اغلب بینی نداشتند ... چهره های کریه ... شبیه اسیدپاشی شده ها ... شاید همبدتر... نگاه های مظلومشان بدرقه ام می کرد ...همه سرهایشان را به سوی تازه وارد میچرخاندند ... سالم ترهایشان تا دم شیشه می آمدند و نگاهم می کردند ... انگار دنبال گمشدهای بودند ...

شاید فامیل هایشان ... بچه هایشان ... پدران و مادرانشان را می
خواستند ... آشکارا پیدا بود که دنبال آشنا می گردند ... اما تازه وارد یک خبرنگار غریبهبود ! ...

پروینی همچنان تند تند می رفت و بلند بلند حرف میزد ... یاد سوالهایم
افتادم :

به اینا چه داروهایی میدین ؟؟ امیدی به بهبودشون هست؟؟ چقد زنده می مونند ؟؟

انواع آنتی بیوتیک ها !!! بستگیداره کی بیارنشون اینجا ! تو هر مرحله از بیماری که باشن با مصرف آنتی بیوتیک متوقفمیشه ...

امادرمان ... هرگز !!!

از کجاهامیان ؟؟؟

بیشتر داهاتای سیستانبلوچستان و خراسان و آذربایجان ... اغلب خیلی فقیرن !!

پروینی آهی کشید و  روبه یکی از اتاقهای شیشه ای ایستاد

این فقر لعنتی ... یه بار تولباس اعتیاد ... یه بار فحشا ... این بار هم جذام !!!

این یکی رو نگاه کن ... خیلی دیر
آوردنش !!

رد نگاهش راگرفتم ... موجود نحیفی که هرگز نمیشد جنسیتش را تشخیص داد ... جذام از او تکه ای گوشتگذاشته بود ... بی دست و پا ... او تنها یک چشم داشت !
وقتی مرا دید صورت نداشته اش را با
بازوهایش پوشاند ... به سمت تختش خزید و پشت به من نشست ...

اسمش عباسه ... تو داهاتشون وقتیمی بینن جذام گرفته مردم ده با کدخدا تو یه طویله حبسش می کن تا از گشنگی بمیره ... میگفتن جنی شده ... 2 ماه بی غذا زندهمیمونه ... از آب بارون میخورده ... تا اینکه یه روز که دکتر داهات بغلی با ماشین ازکنار طویله رد میشده ناله هاشو میشنوه ... منتقلش میکنن بیمارستان ... خیلی ضعیف و لاغرشده بوده ... بهتر که میشه میارنش اینجا ... هنوزم شبا تا صبح کابوس اون 2 ماهومیبینه ... جیغ میزنه و بعضی وقتا از موشهایی می گه که تکه های دماغشو دارن میبرن کهبخورن ... مددکارا خیلی روش کار کردن ... اینجوریشو نگاه نکن میگن 24 سالشهفقط ...

صدای پروینی در گوشم میپیچید ... چیزهایی را که میشنیدم باور نمی کردم ... حالم بد بود ... خیلی بد ... دوست داشتمعق بزنم !!
بریم دختر جون ... اینجا جای
ایستادن نیست ...


دوباره به راه افتادیم ... پروینی همچنان
میگفت ... از مردم بد تهران ... از داروهای نایاب ... از بازار سیاه ... از مهتابی سوخته یاتاق خودش و غیره ... همچنان که میرفتم چشمم به پیرزنی افتاد که دور سرش دستار بستهبود ... اتاقش جالب بود ... پر بود از عکس های دختری از نوزادی تا جوانی ... عکس های قدیمیتری هم بود ... چهره ی یکی از عکس ها عجیب شبیه خودم بود !!!

اسمش محبوبه ست ... بلوچه ... باخاطره هاش زندست ... هر روز منتظر دخترشه که بیاد ... بدت نیادا دختر جون اما اول کهتورو دیدم یاد جوونیای محبوبهافتادم ... عکسش اوونجاست ... نگاه کن چقدر شبیه خودته ... مثل تو خوشگل بوده ها ... اما دستروزگار !!!

محبوبه مرا که دید کشان کشان تا دمشیشه آمد ... دستش را که 3 انگشتش هنوز سالم بود ، روی شیشه گذاشت ... چیزی شبیه بغضگلویم را می فشرد ... بی اختیار به سمتش رفتم ... حالا مثل خودش به شیشه چسبیدهبودم ... دستم را از پشت شیشه آرام روی دستش گذاشتم ... به صورتش خیره شدم !!!
نور پردازی
سالن جوری بود که نیمی از صورتش را نمی دیدم ... وبه جای آن انعکاس تصویر خودم در شیشهرا می دیدم ... زنی روبه رویم بود ... با چهره ای نا قرینه ... چهره ای که نیمی از آن دخترجوان سالم و زیبایی بود ... نیمه ی دیگرش پیرزنی جذامی ... وعجیب بود که این زن نا قرینهاز هر دو چشم می گریست ... با دو چشمی که یکی چشم من بود و دیگری چشم خودش ... به خودمآمدم بغضم بی صدا ترکیده بود ... بی آنکه کلامی رد و بدل شود ... از پشت شیشه ها ... من با یکپیرزن جذامی بلوچ همدردی می کردم ... وباهم گریستیم ... او برای جوانی خودش گریست و منبرای پیری او ...

بریم دختر جون ... باید مثل ماسنگ شی تا بتونی اینجا دووم بیاری ... !

پروینی بازویم را بهملایمت کشید که برویم ... برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم ... محبوبه همچنان به شیشهچسبیده بود و رفتنم را تماشا میکرد ... نمیدانستم به چی فکر می کند ؟؟؟
شاید داشت جوانی
اش را نگاه می کرد که آرام آرام دور میشد ... صدای دلنشینی سکوت مرگ زده ی راهرو راشکست ...
خانم پروینی ... این صدای
چیه؟؟

ساز دهنی !!! ... یاور داره بهعشق لیلا میزنه !!!

عشقلیلا ؟؟؟
خب آره !!! جذامی ها هم عاشق
میشن !!

پروینی به ساعتش نگاه کرد ...

وقتشه ... اونجا رو نگاهکن ... اون اتاق لیلاست ... جوری که نفهمه نگاهش می کنیم صبر کن و تماشا کن که چی کارمیکنه ...


به اتاقی که پروینی
اشاره کرده بود خیره شدم ... دختری با روسری زیبای صورتی رنگی به ساعت نگاه کرد ... باترس اطراف را پایید ... ساک کهنه ی قهوه ای رنگی را با هزار زحمت تا روی تخت جا به جاکرد ... با دستی که تنها یک انگشت داشت حریصانه داخل ساک را می پویید ... همزمان اطرافرا هم می پایید که مبادا کسی ببیند ! ناگهان چیزی را که می خواست یافت !!! یک تکهآیینه شکسته !!!

هر روز نزدیک ناهار که میشههمین کارو میکنه ... آخه تنها موقعی که می تونه یاور و ببینه وقت ناهاره ... خیال میکنهماها نمیدونیم آیینه داره !!!

ما میبینیم اما
به روی خودمون نمیاریم ... آخه آیینه اینجا غدقنه ...

/ 97 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افرا

بابا آپ کن دیگه خیلی تنبلی

زیبا

salam

یگانه

جالب بود .... اما خوبه ما آدما بجای لج و لجبازی عمق تفاوت طبیعی زن و مرد که ارتباط مستقیم با خلقتشون داره رو درک کنیم در اونصورت خیلی از مشکلات حل میشه [چشمک]

.....

خیلی ناراحت کننده بود غلط املایی داشتی عزیزم قدغن و اغ نمره: 18 آفرین.بیشتر دقت کن. خوش باشی....

rabi

آخی چقدر ناراحت شدم.. دلم یجوری شد واسه لیلای بیچاره.. اما همین که اینقدر اعتماد بنفس داره کافیه

عسل

خوبی؟ خیلی دردناک بود. نصفه شبی بدجور حالم گرفته شد. خودمون کم درد داریم[ناراحت] ای روزگارررررررررررررررررررررررررررررررررررر

سارا

سلام عالی بود مرسی[قلب]