شب های خاطره سازی و خاطره بازی ممزی


سلام ... بالاخره بعد از مدتها اومدم اینجا  ...

این مدتی هم که نبودم ، دچار دو تا خود درگیری خفن بودم .

دومی رو اول میگم و بعد به مسئله اول میپردازم ، چون مهمتر و مهیج تر از همه ست .

مسئله دومم امتحانات آخر ترم بود که امروز آخرین امتحان برگزار شد و تموم شد .. البته تمومه تموم که نه ... چون سه شنبه آینده دوباره باید برم دانشگاه ، تا پروژه یک درس دیگه رو تحویل استاد بدم و ازش دفاع کنم ...

ضمن اینکه باید کم کم برای ثبت نام ترم تابستونی هم تو دانشگاه اقدام کنم ... تا بلکه اون سه واحد کذایی رو هم که بدلیل حد نصاب نرسیدن تعداد دانشجوها ، در ترم قبل لغو شده بود رو هم به هر نحوی که شده پاس کنم و  فارق بشم اساسی .05.gif

حالا میریم سر اصل مطلب ( همون مسئله اول ) :

همونطور که بعضی از شما ها کم و بیش میدونید ، خرداد ماه امسال هم بنا به توفیق اجباری ای که معمولا ، یا بهتر بگم : حداقل ، هر شش ماه یکبار نصیب ما میشه ... یهویی بنا به دلایلی تو خونه تنها شدم و به قول معروف : ممزی موند و حوضش ... البته برادر کوچکترم هم هست ... اما هیچوقت خونه نیست ... چون از صبح کله سحر میزنه بیرون .. که یا دانشگاهه یا کتابخونه و ... خلاصه خیلی سرش تو درسه ( دانشجوی رشته اقتصاد نطری – تهران مرکز ) و  معمولا بین ساعت 9 تا 10 شب خونه میاد .. پس من همیشه تو این مدت تو خونه روشنه ... چون تنهای تنها میشم .

تکلیف خورد و خوراک تو این بازه 10 یا 15 روزه همیشه معلومه ... چون آذوقه من و برادرم تو این مدت از قبل توسط مادرم پیش بینی و تامین میشه ... ( که معمولا باید فقط  غذاهای آماده شده رو گرم کنم )  ...

اما با این اوصاف وضعیت اسفناکی تو خونه پدید میاد ... چون نه من از ظرف شستن خوشم میاد نه برادرم ... در نتیجه همیشه تو این مدت تنهایی هر روز تعداد 3 عدد لیوان و بشقاب و ظرف سالاد و متعلقاتش کثیف میمونه ... و معمولا آخرین روزهای سفر مامانم ... ظرفهای توی کابینت هم ته میکشه و ظرفی برای استفاده باقی نمیمونه ... کثیف کاری این مدلی خیلی فاز میده ... چون آخر ظرفها که میرسه ... زنگ میزنم به مامانم که :

- مامان همه ظرفها تموم شد ... میخوام به دختر همسایه بگم بیاد کمک کنه تا باهم ظرفها رو بشوریم.
04.gif

+  بیخود میکنی غریبه بیاری تو خونه ... خودم تا چند روز دیگه میام همه چیز مرتب میشه ... ضمن اینکه عرضه داری خودت ظرفها رو بشور ... نمیخواد از این و اون کمک بگیری .

-  بابا غریبه کدومه ... دختر همسایه که آشناس ... اما باشه ... اگه دوست نداری نمیگم ؟؟ ولی بجاش یکی از دوستای دیگم میگم بیاد ... که هم خودش رو میشناسم هم وبلاگش و اینا رو ... این یکی تضمینیه ... بالاخره یکی هست که همیشه به فکر ما هست ... شما اونجا غصه نخور .

+  ببینم میتونی من و اینجا سکته بدی یا نه ؟

-  منظوری نداشتم خب ... این آخریه که گفتم همیشه به فکر ما هست و اینا ... " خدا "  بود ، نه آدم .

+ آفرین که به حرفم گوش میدی و پسر خوبی هستی .

-  اما خدا وکیلی ... خوشحال نمیشی اگه بیای تو خونه ببینی کل خونه شده عین دسته گل ... بعدش بیای تو آشپز خونه ببینی همه جا برق میزنه و اینا ... بعد تعجب بکنی ... بگی چه پسر گلی دارم ؟؟ ... بعد من بیام بگم مادر .. همه این کار ها رو من نکردم ... کار عروس گلت بوده ... بعد به اسم صداش میکنم که از اتاقم بیاد بیرون تا همدیگه رو ببینید و بعد با هم اینجوری با محبت روبرو بشین ؟

بعدش اونم بیاد بگه که ... من که کاری نکردم ... پسر گلتون نذاشت من دست به سیاه و سفید بزنم ... تا نکنه یه وقت پوستم خراب بشه .21.gif

+  مامانم از اونور با من میخنده  و میگه :  ... خودت میدونی این یعنی چی ... حالا میام ایران بهت میگم ...

-  باشه ... شوخی کردم  ... من بچه خوبی ام ... خیالت راحت ... فعلا مادام موسیو اونجا حالش رو ببرید .03.gif

+ مرسی ... تو هم مواطب خودت باش

نمیدونم چرا همیشه فانتزیهایی که برای مامانم مطرح میکنم آخرش جفتمون کلی میخندیم و طنز میشه ...

این یه طرف تنهایی منه ... که خودم باید با تنهایی کنار بیام و از طرف دیگه نحوه کنار اومدن با این تنهاییه ...

یعنی یه سری مواقع بد جوری تنها میشم تا حدی که هیچ کاری از دستم بر نمیاد ... یه شب بیاد موندنی تو این سفر وقتی بود که برق منطقه قطع شد و هیچ کس بجز من تو کل ساختمون نبود ... برق خیابون هم قطع شده بود ... فقط شانس آوردم که در ورودی خونه رو قفل کرده بودم .. در نتیجه زیر نور چراغ قوه موبایلم و بعد از اون چراغ اضطراری خودم تونستم یه خورده روشن کنم اتاقم و ...

ولی چرا دروغ بگم ... از تنهایی تو تاریکی میترسم ... و به نظرم تاریکی فقط دونفره میچسبه ... که کنار همدیگه باشیم و هی ادا در بیاریم که میترسیم و هی بهم دیگه بچسبیم تا دیگه تاریکی اون وسط  به چشم نیادو چیزهای مهمتر از اون چشم دلمون رو جلا بده .09.gif31.gif


مدل دسته جمعیش هم خوبه .. اما دیگه چسبیدنی تو کار نیست .

از بحث دور نیشم ... اینو میگفتم ... اون شب وحشتناک ترسیده بودم ... اگر به یک پسر زنگ میزدم که خیلی ضایع بود و مایه آبروریزی ... دختری که بخوام مثل اون شبهای تاریک دونفره باهم باشیم هم که نداشتم ... یعنی  10 ماهی  میشه که ندارم 34.gif

در نتیجه به دو تا ذوست جون مهربونای وبلاگنویس که فقط شماره اونها رو داشتم و باهاشون صمیمی بودم ، پیام کوتاه دادم که من تنهام و تورو خدا تنهام نزارین و اینا ... که یکی مسخرم کرد و گفت برق ما هم رفته و نمیتونه از خونه زنگ بزنه ( که فکر کنم اگر برق میداشتن هم نمیزد ) ... و بعدش جواب داد که : ممزی ببین چقدر عیبی که خدا برق خونه ما هم قطع کرده که عیب تورو بپوشونه ... همون قضیه ستار العیوب و اینا 04.gif

اما در نهایت یکی از این دوست جونا دلش به حالم سوخت و تو  اون تاریکی به ما زنگ زد ... و از اونجایی که مووضع اون تو روشنایی بود و اینا ... هی من و میترسوند و صدای روح در میاورد و میخواست من و  جن زده کنه ... که اگر بیشتر ادامه میداد اشکم در میومد 02.gif... اما بعد مکالمه به حالت عادی برگشت و به سمت طرز تهیه غذاها کشیده شد  .. که آخر بحثمون سر طرز تهیه قورمه سبزی داشت به دعوا کشیده میشد که ... االهم صل علی محمد و آل محمد ... خب  دیگه .. برقمون اومد .. اما از دفعه بعد قورمه سبزی اینجوری درست نکنیا ... خب ... کاری نداری ... بای

خلاصه دورانی بود این چند روزه ...04.gif

خاطره بقیه شبها رو هم تو نوبت بعدی میگم که به هممون بچسیه09.gif

قربون همتون08.gif

تا بعد11.gif08.gif

/ 115 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
TRAVERTINE

قشنگ يعنی تعبير عاشقانه اشکال

فرزانه (دخترك كولي)

به سلام ....اره واقعا تازه يسری از نوشته هام رو ديگه نميشه گذاشت تو اين وبلاگ يکی ديگ زدم...يسری هم تو دفتر مينويسم جا کم بيارم شايد رو ديوارامون هم نوشتم.... خلاصه اگه کار به ايميل اينا کشيد من ميام اونجا زنگ ميزنم تو پارتی بازی بيا دمه در منو ببر تو! باشه؟

delaram

سلام وبلاگ خوبی داری . حتما وبلاگ من هم بیا ببین!

رضا

سلام خيلی جالب بود خواهش ميکنم منو راهنمايی کن که چطور اينهمه بازديد کننده داری اگه ميشه لينگ وبلاگ من رو هم تو پيوندات اضافه کنی ممنون ميشم با تشکر فراوان راستی اسم منم محمد رضاست

مهناز

سلام... چقدر ننگه پسر از تاريکی بترسه...خدائياااا اما من خيلی تاريکی رو دوست دارم...و تنهائيو

tanhaye_tanha

سلام خسته نباشی کلی حال کردم مخصوصا با آهنگ وبت برای من هم کدش رو میدی البته یه آهنگ دیگه باشه اسپانیایی باشه که معرکس اگر نبود همینو کدش رو بهم بده ممنون میشم بهم سر بزن

tanhaye_tanha

سلام خیلی گلی کلی باحات حال کردم در ضمن من یه نفرم که این وبلاگ رو می چرخونم می خوام حالا که انقدر باحالی حال می کنم نظر واقعیت رو در مورد وبلاگم بیان کنی اگر هم نقسی داشت وبلاگم خوشحال میشم بهم بگی کجاش هست راهنمایی هم کنی من رو دیگه بهتر موفق باشی

NIOSHA

SALAM..WEBLOGET KHAILY JALEBE..SARE KAR HAMISHE SARAM KE KHALVATE MIYAM WBELOGETO MIKHONAM...BEHET MIKHORE PERSONALITY JALEBY DASHTE BASHY MOVAFAGH BASHY

امیر

سلام ممزی وبلاگ جالبی داری تبریک میگم بهت ولی باید با فیلتر شکن باز کنیم چون فیلتره من با چند تا کارته مختلف چک کردم موفق باشی