همه چيز بجز ؟؟!!

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

قبل از هر چیز باید از این همه لطفی که به من و وبلاگ داشتید تشکر کنم
بوستون دارم هزار تا 07.gif ... خلاصه که خیلی شرمنده کردین .

در اولین فرصتی که بتونم میام و از خجالتتون در میام .
 
بالاخره داستانی که برای استاد ادبیاتمون وعده داده بودم آماده شد ...

فقط اگه تا آخر داستان رو خوندید برای همسر مرحومه استاد فاتحه بخونید ... خب ؟؟03.gif


انتظار این شلوغی را هم داشتم. از طلبه و استاد و بازاری و ... همه آمده بودند برای تسلیت و عرض ارادت خدمت حضرت استاد . آخه به گردن همه حق داشت. استاد اخلاق و ادبیات بود و خودش هم متجلی آن . یکی یکی واعظان بالای منبر می رفتند و در وصف همسر مرحومه استاد حرفها می زدند و برایش از مردم ، فاتحه و صلوات کاسبی می کردند . مسجد هم مرتب پر و خالی می شد .

 استاد روی صندلی چوبی کنار در نشسته بود . با یک دست عصا را نگه داشته بود و با دیگری ، گاهی صورتش را می پوشاند و گاهی هم با دستمال سفیدش رطوبت چشمها را می گرفت . هر کسی هم که خارج می شد بلند داد می زد و تسلیت می گفت . گوش استاد سنگین بود . همه شهر می دانستند که استاد خوب نمی شنود . بعد از کلاس درسش همیشه گلو درد داشتیم . گاهی هم آرام تکه ای می انداختیم .

استادی که گوشش سنگین باشد ، شیطنت دانشجو ها را دوچندان می کند .

بلند شدم که بروم . جلوی استاد که رسیدم خواستم مثل همه بلند عرض تسلیت کنم که پشیمان شدم . گفتم از صبح این همه آدم بزرگتر و مهمتر از من آمده اند و تسلیت گفته اند و رفته اند . چه دردی از این پیرمرد رنجور باز شده که من بتوانم . همینطور که از جلوی استاد رد شدم آرام  فقط برای ادای رسم زیر لب گفتم  تسلیت حضرت استاد . بدون آنکه صورتش را از پشت دستش بیرون بیاورد جواب داد : ممنون جوان . اجرکم عند الله . 11.gif
سر جایم میخ کوب شدم . حواسم را جمع و جور کردم ببینم کسی قبل از من بلند تر گفته که استاد جواب او را داده باشد ؟ ولی کسی را نیافتم . دو باره آرام پرسیدم : حضرت استاد جسارتا فردا کلاس را تعطیل می کنید ؟ اینبار صورتش را که حزن  درش موج می زد بالا آورد و گفت نه جوان . انشاالله اگر زنده بودم کلاس درس تشکیل می شود .
مانده بودم چه بکنم . یعنی استاد شنوایی اش را باز یافته ؟!!06.gif

روی برگشتن دوباره به داخل شبستان مسجد را نداشتم . در حیاط کنار حوض منتظر ماندم . مهمانها هم یکی یکی رفتند . استاد هم بلند شد . چیزی کف دست مستخدم مسجد گذاشت و عصا زنان از پله ها پایین آمد . فرصت را غنیمت شمردم و خودم را به او رساندم . برای اطمینان کامل آرام سلام کردم و جواب سلامش دیگر جای شکی برایم نگذاشت . گفتم استاد بحمد الله شنوایی تان را بدست آورده اید . شفا گرفته اید .
 استاد ایستاد . نگاهی به من کرد و با تبسم همیشگی اش که این بار با حزن مخلوط شده بود گفت : من مریض نبودم که شفا بگیرم . عجولانه پرسیدم ولی شما مقداری گوشهایتان سنگین بودند همه می دانند این را . دو باره با لبخندی پاسخ داد : خودم را به کری می زدم . و به طرف درب مسجد به راه افتاد .
هیجان دانستن دلیل این همه سال تظاهر به کری ، آن هم برای چنین شخصیتی ، داشت دیوانه ام میکرد . دلم را به دریا زدم و دوباره به سمتش دویدم .

استاد جسارت است می توانم بپرسم چرا این همه سال ... چشمانش که به چشمم افتاد سرم را پایین انداختم. خجالت نگذاشت ادامه بدهم و استاد هم فهمید . انگار بغضی را بزور پایین داده باشد گفت : چهل سال پیش وقتی همسرم آمد به خانه ام همدیگر را نمی شناختیم . روز اول زندگیمان بدون کلمه ای حرف بود . نه من روی حرف زدن داشتم و نه حجب و حیای دخترانه او اجازه میداد که چیزی بگوید . نشسته بودم در اندرونی منزل که ایشان سینی چایی آوردند . وقتی نشستند نا خود آگاه صدایی از ایشان بلند شد . از همان لحظه برای اینکه خجالت ایشان را نبینم خودم را به کری زدم ...
چشمانش پر از اشک شد و همینطور که به راهش ادامه میداد گفت : فکر نمیکردم بعد از خانم زنده بمانم چه برسد به اینکه مجبور شوم دوباره همه چیز را بشنوم . همه چیز به جز صدای او ...02.gif02.gif17.gif

پی نوشت :


1.       درس فیزیک که اینهمه ازش میترسیدم طی بخشنامه ای از سیلابس درسیمون خارج شد و در نتیجه این درس حذف شد .32.gif35.gif

2.       روزهای آخر ترم خیلی سخت میگذرن ... چون بد جوری بوی امتحان رو میشه توش احساس کرد ... کلاسها تکراری و بچه ها بی رمق . اما چه حالی میده وقتی 4 تا آدم پر انرژی و شیطون توی کلاس باشن و جو کلاس رو از حالت یخی که داره در بیارن . در همین رابطه در آینده براتون یه گزارش مینویسم .

3.       امیدوارم که از داستان بالا لذت برده باشید .05.gif

 

ضمنا حتما حتما به اینجا سر بزنید

قربون همتون برم اسیدی ...03.gif10.gif04.gif

تا بعد ...
07.gif10.gif04.gif

/ 84 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ويدا

خب من برگشتم .. اين بار کل داستان رو خوندم ... جالب بود ... ! چه عاشقانه شاعرانه..راستی خوسحالم که از فيزيک راحت شديد چون من حودم هم با درس فيزيک مشکلات بس زياد داشتم اساسی ... الان شادم کردی

محمد

از نخل برهنه سايه داري مَطلب از مردم اين زمانه ياري مَطلب عزت به قناعت است و خواري به طمع با عزت خود بساز و خواري مَطلب به وبلاگ سر بزنيد

همدرد

سلام...خوبيد؟من چند پست آخر شما را خوندم و از پست انگشت اشاره شما خوشم اومدپستهای بعديتون هم بد نيست!منتها من هميشه با آدمای خيلی راحت مشکل دارمدر مورد استاد ادبياتتون هم بايد بگم متاسفم ...شما از ايشان برای روايت حقيقت زندگيشون اجازه گرفتيد؟ به نظر من بهتر بود که اين راز را همچنان در دل خودشون حبس می کردند....در هر صورت عشق ايشان قابل ستايشه!به من هم سر بزنيد ...خوشحال می شم

پرتو

سلام...راستش نتونستم همه مطلب رو بخونم ولی قشنگ بود به سايتم بيايد. خوشحال ميشم

ريتون

سلام پی اچ پی روآپ کردم برای سايرمواردهم اسيا به نوبت وبرروی چشم خواستی می تونی بيای يادبگری منتظرم

محمد

سلام من اولین بار است که این وبلاگ را خواندم وخیلی ازش خوشم آمد . من باید بگم خوب چیزی دست و پا کردی . البته منم تازگی ها یه وبلاگ درست کردم اگه میشه وبلاگم را در قسمت پیوند هایت بگذار تا من هم وبلاگ شما را در پیوند هایم بگذارم .

سلام زبان انگليسی

اگر می خواهید بدانید از کجا و چگونه یادگیری را آغاز کنید.- - اگر عاشق زبان انگلیسی هستید. - اگر یادگیری زبان انگلیسی را، در هر سطحی، به صورت جدی پیگیری می نمایید. - اگر دنبال منابع و مطالب رایگان و مفید هستید که به یادگیری شما کمک کند. - اگر دنبال دوستی هستید که با او فقط و فقط انگلیسی صحبت کنید و از او انگلیسی بشنوید. - اگر به انگلیسی شعر می گویید،داستان می نویسید یا از کتابخوان های حرفه ای هستید: http://salamzaban.persianblog.ir

farzaneh

salam ,avalin bar bod neveshtehato mikhondam,rasti manam computr mikhonam ,gofti nomrehat balaye 17,azad mikhooni pas,be har hal movafag bashi

مسافر تنها

سلام دوسته عزيزم وبلاگ محشری دارين واقعا عاليه به کلبه حقير ما هم يه سر بزنين....اگه با تبادل لينک موافقی خبرم کن